داستان کوتاه - سایت تفریحی فاندون


بازی دوز   بازی پیکان گوجه‌ای  بازی مار    تمرین امضا    نواختن سنتور

داستان کوتاه دهکده‌ی جیرول

داستان کوتاه دهکده‌ی جیرول

داستان کوتاه دهکده‌ی جیرول

منبع نور دهکده‌ی جیرول ماه بود و خورشید. آسمان گهی آبی بود و گه سرمه‌ای با خال‌های نقره‌ای.

تکیه‌اش به دیوار بود و در کنار میز کوچکی لم داده بود. یک بطری نیمه خالی و یک بطری پر بر روی میز بود.

از او پرسش کردم، مانند این بود که از خواب بیدار شده باشد، ناگهان به خود آمد.

به او گفتم: چه می‌کنی؟

گفت: می می‌زنم.

گفتم: چرا؟

گفت: که فراموش کنم.

گفتم: چه را؟

گفت: سر شکستگی‌ام را.

گفتم: از چه؟

گفت: از می‌خوارگی‌ام.

برگرفته از کتاب شازده کوچولو


3 داستان کوتاه و جالب

برشت

قاضي: اسم؟
برشت: شما خودتون مي‌دونين
قاضي: مي‌دونم اما شما خودت بايد بگي.
برشت: خب. من رو به خاطر برتولت برشت بودن محاکمه مي‌کنين. ديگه چرا بايد اسمم رو بگم؟
قاضي: با اين حال بايد اسمتون رو بگين. اسم؟
برشت: من که گفتم، برشت هستم.
قاضي: ازدواج کرده‌ايد؟
برشت: بعله
قاضي: با چه کسي؟
برشت: با يک زن.
خنده حضار در دادگاه
قاضي: شما دادگاه رو مسخره مي‌کنيد؟
برشت: نه اين طور نيست.
قاضي: پس چرا مي‌گوييد با يک زن ازدواج کرده‌ايد؟
برشت: چون واقعا با يک زن ازدواج کرده‌ام!
قاضي: کسي را ديده‌ايد با يک مرد ازدواج کند؟
برشت: بعله!
قاضي: چه کسي؟
برشت: همسر من، او با يک مرد ازدواج کرده است.

.

2 داستان دیگر در ادامه ی مطلب …


داستان جالب زن و قورباغه

زن و قورباغه

روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.
قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .
زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : “متشکرم” ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت ۱۰ برابر آن را میگیرد.
زن گفت : اشکال ندارد !
زن برای اولین آرزویش میخواست که زیباترین زن دنیا شود !

بقییه ی داشتان در ادامه ی مطلب …


خاطره ای شیرین از حسین پناهی

حسین پناهی

خاطره شنیدنی اکبر عبدی از حسین پناهی که خواندن آن خالی از لطف نیست.
عبدی می‌گوید: یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. حسین از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.
گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟!
کاپشن خوشگلت کو ؟

بقییه ی داستان در ادامه ی مطلب …


داستان جالب فروش خاک بهشت

بهشت

در قرون وسطی کشیشان، بهشت را به مردم می فروختند و مردمان نادان هم با پرداخت پول، قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند . . .

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:

بقیییه ی داستان در ادامه ی مطلب …


1